تبليغاتX
سفر نوشته ها

چله تابستان دو سال پیش ، سی ام مرداد ، خسته از رفتنهای مدام ،  نشستم به گوشه ای و سفری دیگر را شروع کردم ...

بسیار فراز و بسیار نشیب دیدم

باز چله تابستان است و بیست ونهم مرداد ...

اما

فرصتی نیست تا دومین سال سفر را جشن بگیرم

                                                         که دیگر رمقی نیست .....

                                                                                           کسی نیست .....

 

+ نوشته شده توسط علی در 87/05/30 و ساعت 0:30 |

سقوط آزاد

هر چند ماموریتهای یک روزه ماهشهر خیلی مرا خسته کرده بود اما تمام شدنی نبودند . چهارشنبه شب بود  و فرودگاه ماهشهر خیلی شلوغتر از همیشه بود . از صبح ساعت 4 بیدلر بودم . در سالن انتظار ،  فکر اینکه دو ساعت دیگر در تهران در رختخوابم آرمیده ام مرا آرام می کرد . یک لحظه  با خود گفتم اگر هواپیما سقوط کند دو ساعت دیگر در بهشت ، شب را با حوریان هم نفس خواهم بود وتبسمی بر لبانم نقش بست...
هنوز بیست دقیقه از پرواز هواپیما نگذشته بود که صدای مهیبی در هواپیما پیچید . همه شوکه شدند . از محلی که من نشسته بودم سراسیمه شدن مهمانداران جلو هواپیما کاملا مشهود بود . لحظاتی بعد مهمانداران ماسک زدند و بر روی صندلی خود نشستند . ماسکهای اضطراری هواپیما آزاد شد . کسی جوابگوی التماس مردم نبود . ماسک را سریع به صورت زدم و به صندلی چسبیدم . هواپیما تکان شدیدی خورد و آرام گرفت . سردرد شدیدی گرفته بودم . مسافران همه از لحاظ جسمی به هم ریخته بودند . بعدا فهمیدم که به علت افت فشار ناشی از اشکال درب ، هواپیما عمل دایو را انجام داده است که سر درد و سرگیجه از عوارض آن است . مسافران یا دعا می خواندند یا لودگی می کردند و یا تحلیل اجتماعی . از دوران سربازی یادم آمد که بزرگی می گفت در شرایط سخت انسانها یا مومن معتقد می شوند یا فیلسوف و یا کمدین ...
وقتی هواپیما در مهرآباد به زمین نشت تعداد زیادی آمبولانس و آتش نشانی و نفرات  امداد هواپیما را احاطه کرده بودند !
شب وقتی در رختخواب خوابیده بودم سردرد ، سرگیجه ، تهوع و خاطرات آنچه در هواپیما گذشت اجازه نمی داد بخوابم ، هر چند خستگی سفر امانم را گرفته بود . خاطرات تصادف ماه پیش هم دوباره زنده شده بودند و در مقابلم رژه می رفتند . حالم بسیار بد بود . در خواب و بیداری احساس می کردم که هواپیما زمین خورده است و من در برزخ بعد از مرگم  اما هیچ اثری از حوریان نبود !   
سالها از آن حادثه می گذرد . ققنوسی خسته باز از خاکستر بلند شده بود . گاهی خوشحال می شوم که آن هواپیما به مقصد رسید و گاهی با خود می گویم کاش نمی رسید . گاهی خدا را برای حس آن تجربه شکر می گویم و گاهی ...
بسیار با خود اندیشیده ام که اگر آن هواپیما به مقصد نمی رسید .............
یک روز سرد زمستانی هنگامی که در صف صبحگاه پادگان چونان میخ ایستاده بودیم . دوستی زیر لب به من گفت : اگر من الان بیفتم و بمیرم چه می شود .
گفتم : خیلی چیزها تغییر میکند
گفت : نه . فقط در این صف همه یک قدم جلو می روند !

+ نوشته شده توسط علی در 87/05/28 و ساعت 0:42 |

بر فراز رعد

 

مدتی از تصادفم گذشته بود و من بیشتر درگیر حواشی آن تصادف و بهسازی اوضاع روحی ام بودم که مجالی برای گفتن آن نیست . یک ماه پس از آن برای کاری یک روزه عازم ماهشهر شدم .

صبح ساعت 4 که بیدار شدم صدای ریزش باران در گوشم طنین انداز شد . سریع آماده شدم و حرکت کردم . تمام مسیر خانه تا فرودگاه مهرآباد باران شدیدی می بارید . در سالن انتظار ترسی مسافران را فراگرفته بود ولی هواپیما علیرغم تصور آنان به پرواز در آمد . یک ساعت پرواز تا ماهشهر طول کشید .

در تمام طول مسیر ، هواپیما بر فراز ابرهای سیاهی حرکت می کرد که رعد و برقهای گسترده مجال چشم بستن را از انسان می گرفت . اولین بار بود که برای دیدن رعد می باست به پایین نگاه کنم . یک تجربه حیران کننده !! هواپیما هنگام فرود  از درون آن ابرهای سیاه با تکانهای شدیدی پایین آمد . وقتی هواپیما بر باند فرودگاه آرام گرفت ، قلب من هم آرام شد . به بیرون نگاه کردم ، انگار همه ماهشهر در آب فرو رفته بود و باران با تمام قدرت می بارید . باورش سخت بود اما انگار همه ایران از شمال تا جنوب در زیر باران بود . باران شدیدی که دیگر لذتهای شعر سهراب را تداعی نمی کرد . بارانی که در زیر آن نمی شد حتی  بیرون رفت تا چه رسد که با کسی خوابید !! اما من مجبور بودم در آن باران چند سایت را بازدید کنم و اطلاعات مورد نیازم را جمع آوری کنم .

ساعت 11 شب که در تهران پای در خانه گذاشتم مجبور شدم همه وجودم را روی بند بیندازم تا خشک شود ...

+ نوشته شده توسط علی در 87/05/12 و ساعت 0:9 |

در یک قدمی مرگ

 

زمان نصب پروژه ای در بندر عباس رسیده بود که من هیچ نقشی در آن نداشتم ولی جهت کمک در آن دخیل شدم . خودم هم بدم نمی آمد . بندرعباس را ندیده بودم و این فرصت مناسبی بود . محل انجام پروژه 40 کیلومتری جاده کشتی سازی بود .

 دو روز از اقامتمان در آنجا نگذشته بود که شب هنگام به وقت بازگشت به بندر عباس در 5 کیلومتری شهر تصادفی وحشتناک ما را به یک قدمی مرگ برد . با سرعتی بیش از صد و چهل کیلومتر با یک تریلی برخورد کردیم . نمی دانم چگونه از دهان مرگ بیرون آمدیم در حالیکه که از ماشینی که سوار بودیم چیزی برای شناسایی نمانده بود ! تصادف آن شب و حواشی قبل و بعد از آن آنقدر عجیب و غریب بود که هنوز تصورش برایم مشکل است . اما در اینحال هنوز لحظه به لحظه آن را کامل به یاد دارم و یکی از واضح ترین خاطرات سفرم است . جدا از خود تصادف ، قبل و بعد از تصادف آنقدر جزئیات داشت که دستمایه یک رمان می توانست باشد .

 کم کم متوجه تغییراتی در رفتار و تفکرات خود شدم . اوایل زیاد به آن توجه نمی کردم اما هر روز بیشتر می شد . معاینات پزشکی همه چیز را عادی نشان می داد اما ترس و اضطراب اولیه که شبها به من اجازه خواب نمی داد کم کم داشت به خلسه ای عمیق و آرامشی گنگ تبدیل می شد .. علاوه بر مسایل ذهنی ، روابط اجتماعی من نیز دستخوش تغییرات زیادی شده بود . به کسانی نزدیک شدم و از کسانی دیگری فاصله گرفتم . کم کم غبار آن حادثه دهشتناک در ذهنم فرو می نشست ولی من تغییر کرده بودم . در کنار تمام تصاویر رمانتیک و درام ،  بخش فانتزی آن تصادف هم  آشنایی دو نفر با هم و ازدواج آنها بود .

 اکنون که چند سال از آن حادثه می گذرد ، بعضی وقتها با خود می اندیشم که آن یک تصادف نبود ، خدا می خواست تغییراتی در من بوجود آورد اما روش خیلی سختی را برگزید . روشی که اگر کمی اشتباه کرده بود من مرده بودم ! سناریویی که یک ماه بعد خداوند در جریان فرستادن من به آستانه سقوط در یک پرواز آن را تکمیل کرد .

+ نوشته شده توسط علی در 87/05/04 و ساعت 23:38 |

در باغهای سیب

بعد از یک هفته تلاش توانستم یکی از مشکلات فنی عمده شرکت را حل کنم . مشکلی که چندین نفر را درگیر کرده بود ولی کاری از پیش نبرده بودند . حل این مشکل تا حدی اثبات من نیز بود . نتیجه حل این مشکل سفری به ارومیه بود تا بتوانم مشکل دستگاه فروخته شده در سیمان ارومیه را حل کنم . سفری دو روزه در یک هوای خنک دلپذیر .
برای اولین بار کارخانه سیمان را می دیدم . جالب بود بخصوص کوره گردان آن . در این سفر دو تن از دوستان قدیمی ام را هم دیدم . به همراه یکی از آنها به بازاری رفتم که نامش را به خاطر ندارم . بازاری بزرگ پر از لباسهای دست دوم !! از دیدن آن همه لباس دست دوم مبهوت ماندم . تازه معنای تجارت لوازم دست دوم را می فهمیدم .
اما دو صحنه را همیشه به یاد خواهم داشت : باغهای سیب و پرواز هواپیما بر روی دریاچه ارومیه ...

+ نوشته شده توسط علی در 87/04/29 و ساعت 16:43 |

رویای جنگ

 

کارمان در اهواز تمام شده بود ، اما به علت پر بودن پروازهای اهواز مجبور شدیم از آبادان برگردیم . این محدودیت فرصتی بود تا آبادان و خرمشهر را ببینم . در مسیر اهواز به آبادان از مسیر شادگان و از درون تالابی زیبا گذشتیم . دو طرف جاده تالابی پر از نیزارهای در هم تنیده بود که بومیان با قایق در حال گذر از آن بودند . جاده انگار از درون دریا می گذشت . در طول مسیر دکلهای فرو افتاده از زمان جنگ ، زیبایی طبیعت را با زشتی جنگ در آمیخته بود .

شب هنگام گشت و گذاری در کنار اروند در خرمشهر داشتم . قایقهای بزرگ و کوچک سوخته در زمان جنگ چهره غریبی به اروند داده بود . اما شب هنگام رویای جنگ تکمیل تر شد . وقتی که شب در هتلی ساکن شدیم که بر سر در آن نوشته شده بود : این هتل در زمان جنگ مقر فرماندهی ارتش اسلام بوده است که در زمان جنگ ویران شده و پس از جنگ بازسازی شده است ...

اولین بار بود که اینقدر به رویای جنگ نزدیک می شدم . دیدن خرمشهر و آشنایی با خاطرات یک نسل . جنگی که در زمان رخ دادنش فرسنگها از آن فاصله داشتم . آن شب به رویا گذشت . دکلهای افتاده ، قایقهای سوخته، عکسهای هتل ویران شده و تصاویر تابوتهایی که بر دستها روان بودند و در کودکی بسیار دیده بودم ....

صبح روز بعد ساعت 8 هواپیما آبادان را به سوی تهران ترک کرد ...

+ نوشته شده توسط علی در 87/04/21 و ساعت 23:59 |

بازگشت به جنوب

 

هنوز دو ماه از شروع کارم در شرکت جدید نگذشته بود که برای ماموریتی می بایست به جنوب می رفتم . بعد از سه سال که از آخرین سفرم به خوزستان می گذشت دوباره پای به آنجا می گذاشتم اما این بار به ماهشهر می رفتم .

بارها اسم منطقه ویژه ماهشهر را شنیده بودم . وقتی وارد آنجا شدم ساعتی مبهوت بودم .  دیدن آن همه مجتمع های صنعتی برای اولین بار بسیار تعجب برانگیز بود . شهری از لوله و برج و مخزن که در هر گوشه ای از آن شعله ای به آسمان می رفت . من شانس این را داشتم که در مدت کوتاهی به اکثر آن مجتمع های صنعتی قدم بگذارم و در آنها کار کنم . در طول زمانی کوتاه در هر مجتمع به خیل انسانهایی از کارگر گرفته تا مدیران رده بالا برخورد کردم که کم کم توانستم روی دیگر آن مجتمع های مبهوت کننده صنعتی را هم بفهمم . انسانهایی که هر چند گاهی در کنار عظمت یک برج به چشم نمی آمدند ، اما هر کدام دنیایی در درون خود داشتند ...

+ نوشته شده توسط علی در 87/04/14 و ساعت 16:48 |

صبحانه به سبک کردی

 

پس از اتمام سربازی از طرف یکی از دوستانم دعوت شدم تا از پروژه ای در سسندج دیدن کنم . کردستان برایم نقطه ای ناشناخته بود . احساس می کردم باید جای متفاوتی باشد . این سفر هر چند کوتاه فرصتی برای آشنایی با مردم و طبیعت آنجا بود . گشت وگذار در سنندج خیلی زود  برایم همه چیز را عادی ساخت . مردمی مانند همه جا جز آنکه شاید کمی فرهنگشان متفاوت بود .

هر چند سفر یک روزه شاید اجازه قضاوت به من ندهد اما در یک چیز کاملا مطمئن هستم و آن اینکه صبحانه ای که با کره و عسل محلی آنجا خوردم بسیار به من چسبید . صبحانه ای در یک صبح سرد در وسط تابستان گرم !

این سفر هر چند کوتاه بود ولی اعتماد به نفس مرا دوباره برگرداند . اعتماد به نفس برخورد با آنچه جدید است ...

+ نوشته شده توسط علی در 87/04/09 و ساعت 23:7 |

حس سرباز بودن

 

پس از دو ماه زنگی سخت در پادگان ، در انتهای دوره آموزشی می بایست چند روزی را در میدان تیر در کوههای شمال شرق تهران می گذراندیم . به همراه دیگر بچه های گروهان با کلیه وسایل کمپینگ و تجهیزلت انفرادی و ابزار نظامیمان به آنجا منتقل شدیم . هر دو نفر می بایست در یک چادر به سر می بردیم . در آنجا من با کسی هم چادر شدم که او را هم مانند من هیچ کس برای هم چادر شدن انتخاب نکرده بود . پس از آشنایی بیشتر فهمیدم که آدم با حالی است و چند روز خوب را با هم گذراندیم ، هر چند به دلیل چاق بودن به زور در یک چادر کوچک دو نفره جا می شدیم .

اولین تجربه زندگی در کمپ صحرایی ، تهیه سنگر و آواره بودن در صحرا همچون یک سرباز ، حس خسته کننده ولی خوبی داشت . بخصوص آخرین نگهبانی آن که در نیمه شبی بارانی در پاییز و در سکوتی آرامش بخش به تفکر گذشت . تازه حس سرباز بودن به من دست داده بود ...   
+ نوشته شده توسط علی در 87/04/07 و ساعت 23:20 |

آغاز یک عمر

 

بعد از دو روز پیاپی به مشهد رفتن و عدم موفقیت در به تاخیر انداختن زمان اعزام ، بار سوم به مشهد رفتم تا در مراسم تقسیم نظام وظیفه شرکت کنم . ساعتها انتظار جلو پادگان نیروی انتظامی در رضا شهر مشهد به اندازه کافی هر کسی را عصبی می کرد . ساعت یک بعد از ظهر تقسیم بندی انجام شد و قسمت من نیروی زمینی ارتش شد . جایی که انتخاب آخر هر کسی بود . کسانی که به یمن شانسشان از خدمت در نیروی زمینی ارتش گریخته بودند فرصتی یافتند تا با تمسخر ما کمی آرام شوند . انگار باز هم بخت من در جایی که به او نیاز داشتم خفته بود...

سفری یک روزه به مشهد که رفتش به نگرانی و بازگشتش به اندوه گذشت نقطه آغازی  شد در درک این موضوع که پیش از برف نباید بر بام رفت .   

آن روز تاسی افتاد و اعدادی آمد که بازیش هنوز ادامه دارد ... بازی پر فرازو نشیبی که که چونان یک عمر به من آموخت . گر چه بقیه آن دوران را به بطالت می شناسند ...  

کم کم تفاوتهای پندار مردم با واقعیت را آشکارتر می دیدم . تفاوتهایی که که اولین نمونه اش را در مقاله ای از دورکهایم سالها قبل دیده بودم .

+ نوشته شده توسط علی در 87/03/28 و ساعت 22:7 |