در یک قدمی مرگ
زمان نصب پروژه ای در بندر عباس رسیده بود که من هیچ نقشی در آن نداشتم ولی جهت کمک در آن دخیل شدم . خودم هم بدم نمی آمد . بندرعباس را ندیده بودم و این فرصت مناسبی بود . محل انجام پروژه 40 کیلومتری جاده کشتی سازی بود .
دو روز از اقامتمان در آنجا نگذشته بود که شب هنگام به وقت بازگشت به بندر عباس در 5 کیلومتری شهر تصادفی وحشتناک ما را به یک قدمی مرگ برد . با سرعتی بیش از صد و چهل کیلومتر با یک تریلی برخورد کردیم . نمی دانم چگونه از دهان مرگ بیرون آمدیم در حالیکه که از ماشینی که سوار بودیم چیزی برای شناسایی نمانده بود ! تصادف آن شب و حواشی قبل و بعد از آن آنقدر عجیب و غریب بود که هنوز تصورش برایم مشکل است . اما در اینحال هنوز لحظه به لحظه آن را کامل به یاد دارم و یکی از واضح ترین خاطرات سفرم است . جدا از خود تصادف ، قبل و بعد از تصادف آنقدر جزئیات داشت که دستمایه یک رمان می توانست باشد .
کم کم متوجه تغییراتی در رفتار و تفکرات خود شدم . اوایل زیاد به آن توجه نمی کردم اما هر روز بیشتر می شد . معاینات پزشکی همه چیز را عادی نشان می داد اما ترس و اضطراب اولیه که شبها به من اجازه خواب نمی داد کم کم داشت به خلسه ای عمیق و آرامشی گنگ تبدیل می شد .. علاوه بر مسایل ذهنی ، روابط اجتماعی من نیز دستخوش تغییرات زیادی شده بود . به کسانی نزدیک شدم و از کسانی دیگری فاصله گرفتم . کم کم غبار آن حادثه دهشتناک در ذهنم فرو می نشست ولی من تغییر کرده بودم . در کنار تمام تصاویر رمانتیک و درام ، بخش فانتزی آن تصادف هم آشنایی دو نفر با هم و ازدواج آنها بود .
اکنون که چند سال از آن حادثه می گذرد ، بعضی وقتها با خود می اندیشم که آن یک تصادف نبود ، خدا می خواست تغییراتی در من بوجود آورد اما روش خیلی سختی را برگزید . روشی که اگر کمی اشتباه کرده بود من مرده بودم ! سناریویی که یک ماه بعد خداوند در جریان فرستادن من به آستانه سقوط در یک پرواز آن را تکمیل کرد .